شفقت خود

خانه/مقالات/شفقت خود

شفقت خود

در دهه های اخیر، پژوهشگران به بررسی سازه شفقت خود به عنوان یک شکل سازگارانه ارتباط درون فردی پرداخته‌‏اند (گیلرت و آیرونز، 2005؛ لیری، آدامز و تیت، 2004؛ نف، هسیه و دیجیتیرات،2005). شفقت خود شامل اهمیت و شفقت نسبت به خود در برابر سختی ها یا ناکفایتی های ادراک شده است (بنت-گولمن، 2001؛ براچ، 2003؛ هان، 1997؛ کورنفیلد، 1993؛ سالزبرگ، 1997). نف (2005، 2003) شفقت خود را سازه‏ای متشکل از سه عنصر اصلی تعریف کرده است: مهربانی با خود در برابر قضاوت خود، اشتراکات انسانی در برابر انزوا و بهشیاری در برابر همانند سازی افراطی.

 

زمانی که فرد شفقت خود دارد به هنگام رویارویی با درد، ناکفایتی یا شکست، در عوض بد شمردن درد و رنج و سرزنش کردن خود، با خود به گرمی و فهم غیر قضاوتی برخورد می‏کند. این فرایند همچنین شامل درک این نکته است که ناکامل بودن، اشتباه کردن و روبرو شدن با مشکلات زندگی قسمتی از تجربیات مشترک انسانی است، چیزی که برای هر انسانی رخ می دهد، نه چیزی که تنها برای من اتفاق افتاده است. شفقت خود همچنین نیازمند یک فاصله متعادل از تجارب منفی است. در این حالت احساسات منفی نه سرکوب می شوند و نه بزرگ‏نمایی می شوند. شخصی که نمی تواند نسبت به احساسات خود مشفقانه رفتار کند، احساسات او سرکوب شده و نادیده گرفته می شوند. در مقابل شفقت خود در‏برگیرنده حفظ یک فاصله مناسب با هیجانات است آن چنان که کاملاً تجربه شوند (نف، 2003).

 

شفقت برای گروهی از مکاتب روان­درمانی و سنت­ عقل، به عنوان عامل عمیقا موثری در التیام­بخشی دارای اهمیت است (آرمسترانگ، ۲۰۱۱؛ گیلبرت، ۲۰۰۷). شفقت عمدتا در روانشناسی بودایی ریشه دارد،  در حالی که به عنوان تمرکزی پژوهشی در روانشناسی غرب اخیرا در حال جوانه زدن است (داویدسون و هارینگتون، ۲۰۰۲). شفقت به مهربانی بنیادی به هنگام آگاهی عمیق از رنج بردن خود و دیگران و تمایل برای رهایی از آن تعریف شده است (گیلبرت، ۲۰۰۹).  ماهیت و کاربردهای درمانی آن برای مشاوره و فرایند روان­درمانی و پیامدهای آن، بایستی همگام با توجه به همدلی در دهه گذشته، بررسی شود (دوان و هیل، ۱۹۹۶). همدلی، سازه­ای است که به اشکال متنوعی مفهوم­سازی شده است، که به عنوان ظرفیت فکر کردن و احساس کردن با راه یافتن به زندگی درونی شخصی دیگر تعریف شده است (کلارک، ۲۰۰۷).

شفقت خود به عنوان سازه­ای روانشناختی تمرکزی نوپا در پژوهش است که شواهد در زمینه منافع آن در ارتقای سلامت روانشناختی و کاهش آشفتگی هیجانی در حال افزایش است. نف (۲۰۰۳)، یک پیشگام در زمینه پژوهش در مورد شفقت خود، تعریفی برای شفقت خود از چارچوب بودایی ارائه می­کند:

گشودگی و حرکت همگام با رنج کشیدن خود، تجربه مراقبت و مهربانی نسبت به خود، نگرش غیرقضاوتی و درک کننده نسبت به بی­کفایتی و شکست و تشخیص اینکه تجربه شکست بخشی از تجربه معمول انسانیت است. مطالعات نشان می­دهد که ظرفیت شفقت خود به حفاظت از خود در مقابل اضطراب و افسردگی کمک کند (نف، ۲۰۰۳؛ نف، کیرک پاتریک و رود، ۲۰۰۷) و به انعطاف و راهبرد سالم­تر در مواجهه با استرس ممکن است بیانجامد (لیری، تات، آدامز، آلن و هنکوک، ۲۰۰۷). سطوح بالای شفقت خود ارتباط مثبتی با رضایت از زندگی و مقابله با استرس دارند (لیری، تات، آدامز و آلن، ۲۰۰۳؛ نف، هسی و دجیت هیرات، ۲۰۰۵).

تحقیقات نشان داده اند که شفقت خود به صورت مثبتی با شاخص های بهزیستی همبسته است. نمره‏های بالا در شفقت خود با خود انتقادگری، افسردگی، اضطراب، نشخوار فکری، فرونشانی و کمال گرایی نوروتیک رابطه منفی و با رضایت از زندگی، ارتباط اجتماعی و هوش هیجانی رابطه مثبت دارد (نف، رود، کرکپتریک، 2007). نف و همکاران (2005) نشان دادند که دانشجویان با شفقت خود بالا شیوه‏های انطباقی‏تری برای مقابله با مردودی در امتحانات دانشگاهی نسبت به سایر دانشجویان در پیش گرفتند. همچنین شفقت خود رابطه ای مثبت و معنادار با استفاده از ضمایر اول شخص جمع مثل ما و ارجاعات اجتماعی مثل دوستان، خانواده و انجمن ها دارد (رود، گورتنرو پنباکر، 2004). تحقیقات نشان داده است که استفاده بیشتر از ضمایر اول شخص جمع با سطوح کمتر افسردگی و رابطه بهتر در ارتباط است. در حالی که استفاده از ضمایر اول شخص مفرد (مثل من) با نرخ بالاتر خودکشی در ارتباط است. ارزش خود رابطه معناداری با استفاده از هیچ یک از ضمایر زبانی ندارد (نف، کرکپتریک، رود، 2007).

نف (2009) معتقد است که شفقت خود ممکن است نقش واسطه ای در بهزیستی روانی شخص ایفا کند. تعداد زیادی از مطالعات نشانگر این واقعیت اند که حمایت مادری، کارایی خانواده و سبک دلبستگی ایمن با بهزیستی روانی همبستگی مثبت دارد (برای مثال، باربر و هارمون، 2002؛ کوپر، شیور و کولینز، 1998). گیلبرت (2005، 1989) استدلال می‏کند که شفقت خود موجب رشد سیستم فیزیولوژیکی پستانداران می‏گردد که راهنمای دلبستگی است. اشخاصی که در محیط امن و حمایت کننده پرورش یافته اند باید تونایی بیشتری در شفقت و اهمیت نسبت به خود داشته باشند، و آنهایی که در محیط ناامن، استرس‏زا و تهدید کننده پرورش یافته اند باید نسبت به خودشان سردتر و نقادانه تر رفتار کنند (گیلبرت و پروکتر، 2006).

مطالعات نشان داده اند که افزایش سطوح اکسی توسین، احساس اعتماد، امنیت و ارتباط اجتماعی را بالا می برد (فلدمن و همکاران، 2007) و با دلبستگی ایمن و مراقبت مادرانه همبسته است (مارازیتی ، 2005). اکسی توسین همچنین در زمانی که افراد نسبت به دیگران مشفقانه رفتار می کنند یا بالعکس، ترشح می شود (کلتنر، 2004). ممکن است تعاملات خانوادگی مشفقانه و حمایت گرانه سطح اکسی توسین را بالا ببرد و نگرشی را ایجاد کند که منجر به شفقت خود شود.

آلاسما، لاپسلی و فلانری (2006) دریافتند که باور به بی همتایی با افسردگی و افکار خودکشی همراه است که ممکن است در نتیجه ی سطوح شفقت خود پایین باشد. زمانی که نوجوانان نمی‏توانند به این درک برسند که تجارب آنها مختص به آنها نیست و جزئی از تجارب مشترک انسانی است، ممکن است نسبت به خود سخت‏گیر‏تر باشند، احساس انزوای بیشتری در شکست هایشان داشته باشند و درمورد مشکلات شخصی خود اغراق کنند. این موضوع به نوبه خود احساس افسردگی، اضطراب و انزوا را افزایش می دهد.

تکنیک هایی برای کمک به افزایش شفقت خود افراد وجود دارد. تکنیک های درمانی مبتنی بر بهوشیاری معمولاً عبارتند از تمرکز صریح و روشن در پذیرش خود و احساسات خود بدون قضاوت و با نگرش مشفقانه که با افزایش شفقت خود در ارتباط اند (هیز، استروساهل و ویلسون، 1999؛ ؛ سگال، ویلیامز و تیزدیل، 2002). شاپیرو و همکاران (2005) به بررسی این موضوع پرداختند که آیا شرکت در بهوشیاری مبتنی بر کاهش استرس (MBSR) می‏تواند شفقت خود را افزایش دهد. اگرچه تمرکز اصلی برنامه آموزشی بر مهارت­های بهوشیاری است، این برنامه همچنین به آموزش تمرین های مراقبه با هدف دستیابی به شفقت برای خود و دیگران نیز می‏پردازد. نتیجه این پژوهش نشان داد که شفقت خود، کاهش استرس بر اساس برنامه MBSR را تعدیل می‏کند.

همچنین گیلبرت و همکاران یک درمان مبتنی بر شفقت خود به نام آموزش ذهن مشفقانه  (CMT)  طراحی کرده‏اند (گیلبرت و آیرونز، 2005). این رویکرد به بیماران کمک می‏کند تا توانایی تسکین دادن، قوت قلب دادن و صمیمیت با مشکلات و ناکفایتی های خود را به دست آورند. CMT مدلی از تکنیک دو صندلی گشتالت را فراهم می‏آورد با این تفاوت که صندلی سومی هم برای آوای مشفقانه طراحی شده است (نف، کرکپتریک، رود، 2007). اگرچه تحقیقات درمورد اثربخشی این رویکرد هنوز در مراحل اولیه است، نتایج اولیه نشان می دهد که CMT کاهش معناداری در نفرت از خود و احساسات مرتبط با اضطراب و افسردگی ایجاد می کند و ممکن است زندگی کسانی را که با تمرین ها به شفقت خود بالایی رسیده‏اند تغییر دهد (گیلبرت و پروکتر، 2005).

گیلبرت و دیگران (۲۰۰۹) مشاهده کرده­اند که چگونه شفقت خود ممکن است به عنوان یک پادزهر علیه خودانتقادی عمل کند و به عنوان یک روش سازگارانه در ارزیابی خود به هنگام مواجهه با محدودیت­ها و عدم کفایت­ها خدمت کند (گرمر، ۲۰۰۹؛ نف، ۲۰۰۳).

تحقیقات شواهدی در زمینه حمایت از تمرین شفقت خود در شناخت مشکلات سلامت جسمی و روانی فراهم ساخته است. پذیرش نقش مهمی را در ارتباط با ظرفیت مشاوره با شفقت خود ایفا می­کند. پذیرش انسانیت با تمامی نقاط قوت و ضعفش، و پذیرش دیگران و موقعیت­های سخت امکان شناخت محدودیت­های موجود در ظرفیت کمک کردن را فراهم می­آورد و  امکان رهایی از ایده­آل­ها و انتظارات بالا از خود را در کار درمان فراهم می­سازد.

فرسودگی شغلی به کرات در روان­درمانگران رخ می­دهد، که منجر به پریشانی روانی و جسمی شده و غالبا آنان را به رهایی رشته وامی­دارد. استرس و فرسودگی، بنا بر پژوهش اخیر (استوسن، ۲۰۰۸)، اغلب توسط درمان­گران به ویژه آنهایی که در حوزه سلامت روان کار می­کنند تجربه می­شود. در حالی که عوامل سازمانی مانند حجم کار زیاد و ساعات طولانی در فرسودگی شغلی موثرند (استوسن، ۲۰۰۸)، عوامل دیگر عبارتند از: کار با مراجعان سخت (استوسن، ۲۰۰۸)، موقعیت­های شدیدا هیجانی، کار با بیمارانی که بیماری­های سخت را تجربه می­کنند (سورمانی، ۱۹۹۴) و گوش دادن به تروماهای مراجعان نیز می­تواند نشانگان فرسودگی، استرس تروماتیک ثانویه و ترومای جانشین ایجاد کند (براید، ۲۰۰۷).

رواندرمانگران به ویژه آنهایی که با افراد دچار استرس پس از سانحه کار می­کنند، به شدت در معرض پذیرش صدمه روانی هستند که این اغلب به هنگام انتقال متقابل رخ می­دهد. در اینجا اغلب به ضرورت خودآگاهی و شفقت خود به عنوان ابزاری در خودمراقبتی تاکید می­شود.

نارسیسیزم در رواندرمانگران و ارتباط آن با ارزش خود و شفقت خود

سازه نارسیسیزم برای افراد عادی بیشتر با غرور، تکبر و نگرش و رفتارهای تسلط‏جویانه تداعی می‏شود که از دیدگاه درمانگران و پژوهشگران شخصیت با نارسیسیزم بزرگ‏منشانه مشخص می‏شود (باس و چیودو، 1991) با این حال با تعریف نارسیسیزم به عنوان ترکیبی از شیوه‏های گسترش خود ناسازگار و نقص در نظم‏دهی خود، هیجانات و رفتارها (پینکاس و همکاران، 2009) می‏توان به نوعی دیگر از نارسیسیزم پی برد؛ نارسیسیزم آسیب‏پذیر که با تجارب خشم، پرخاشگری، درماندگی، تهی بودن، ارزش‏خود پایین، شرم، اجتناب از روابط بین فردی و خودکشی همراه است (اختر، 2003؛ دیکینسون و پینکاس، 2003؛ کاین و همکاران، 2008؛ رونینگستام، 2009؛ پینکاس و لوکوویتسکی، 2010).

براساس توصیف فنوتیپی می‏توان نارسیسیزم آسیب‏زا را به دو نوع نارسیسیزم بزرگ‏منش و نارسیسیزم آسیب‏پذیر تقسیم کرد (کاین و همکاران، 2008). نارسیسیزم بزرگ‏منش با نیاز افراطی به تایید و تحسین همراه با انگیزه زیاد برای جستجوی تجارب خود توسعه دهنده مشخص می‏شود و در رفتارهایی نظیر بهره‏کشی، فقدان همدلی، حسادت افراطی، پرخاشگری و نمایشگری بروز می‏یابد. از سوی دیگر نارسیسیزم آسیب‏پذیر با خصایصی نظیر احساس خلا درونی، عواطف خشم، شرم و غم، خود انتقادگری، حساسیت افراطی به روابط بین‏فردی و کناره‏گیری اجتماعی مشخص می‏شود (پینکاس و لوکوویتسکی، 2010).

از نظر کوهوت (1971، 1977) پس از برآورده نشدن نیازهای طبیعی نارسیسیستیک کودک، دو دفاع نارسیسیستیک که با دو نوع نارسیسیزم آسیب پذیر و بزرگ‏ منشانه تطابق دارد شکل می‏گیرد. در جداسازی افقی فرد یک تصویر بزرگ منشانه از خویش را با سرکوب جنبه‏های ناخواستنی و احساسات حاکی از ارزش خود پایین برقرار می‏سازد و در جداسازی عمودی با انکار نیازهای خود اجازه می‏دهد که تجارب هشیارانه آسیب پذیری و درماندگی جای احساسات همه توانی و بزرگ‏منشی را بگیرند (کوهوت و ولف، 1978).

شکل گیری هویت یکی از وظایف اساسی افراد و به ویژه نوجوانان است (اریکسون، 1968؛ گروتوانت و کوپر، 1985). مشکلات عاطفی از سال‏های نوجوانی اغلب ریشه در نگرانی‏های مرتبط با ارزیابی خود دارد. نوجوانان ممکن است از خود بپرسند ” آیا من شخص با ارزشی هستم؟” ، “افراد دیگر درباره‏ی من چه فکری می‏کنند؟” یا “من به خوبی دیگران هستم؟” فرآیند مستمر خود ارزیابی و مقایسه اجتماعی در نوجوانان زمانی رخ می دهد که تلاش می‏کنند تا هویت خود را شکل دهند و جایگاهی در سلسله مراتب اجتماعی پیدا کنند (براون و لوهر، 1987؛ هارتر، 1990). بیشتر نوجوانان با فشار‏های شدیدی مواجه می شوند، مانند استرس بخاطر عملکرد تحصیلی، نیاز به محبوب بودن، وارد شدن به گروه همسالان، تصویر بدن، نگرانی درباره جذابیت جنسی و غیره؛ و این بدان معناست که خودارزیابی نوجوانان اغلب نامطلوب است (هارتر، 1993؛ سیمونز، روزنبرگ و روزنبرگ، 1973؛ استینبرگ، 1999). قضاوت خود منفی به شدت در میزان بالای اضطراب، افسردگی و اقدام به خودکشی در طول این دوره یافت شده است (هارتر و مارولد، 1994).

رقابت بر سر منابع در محیط تکاملی اجدادی در جامعه امروزی ما شکل‏های مختلفی می‏گیرد. در جامعه مدرن رقابتی، متوسط بودن امری ناپذیرفتنی است و فرد برای احساس ارزشمندی، که به کسب منابع گره خورده است، باید برجسته و بالاتر از میانگین باشد و البته این غیر ممکن است که همه افراد در یک زمان بالاتر از میانگین باشند (نف، 2011). بنابرین برای احساس ارزشمندی ما گرایش به اغراق در توانمندی‏های خود (الیک و سدیکیدز، 2009) و ارزیابی پایین‏تر از حد دیگران (تسر، 1999) داریم.

در حالی که برخی روانشناسان و مربیان بارها بر افزایش ارزش‏خود به عنوان پاسخی برای خودارزیابی افراد متمرکز شده­اند (مکا، اسملسر و واسکنسلوس، 1989)، بالا بردن ارزش‏خود کار بسیار مشکلی است (سدیکیدز، 1993؛ سوآن، 1996). پس از جنبش ارزش‏خود این عقیده همه‏گیر شد که افزایش ارزش‏خود داروی تمام دردهای روان‏شناختی انسان است (بوشمن و تامس، 2011). ناتانیل برندن یکی از جدی‏ترین طرفداران این جنبش می‏نویسد: “نمی‏توانم حتی یک مشکل روانشناختی از اضطراب تا افسردگی تا ترس از صمیمیت و موفقیت و حتی بدرفتاری با همسر و فرزندان را تصور کنم که در آن ردپایی از مشکل ارزش‏خود پایین مشهود نباشد.” (برندن، 1984).

برنامه افزایش ارزش‏خود اگر نگوییم هیچ، اثرات اندکی در در کاهش مشکلات فردی و اجتماعی داشته است (بامیستر و همکاران، 2003). پژوهش ها اخیرا برخی از هزینه های بالقوه مرتبط با پیگیری ارزش‏خود بالا را نشان داده‏اند (کروکر و پارک، 2004) شامل نارسیسیزم (بوشمن و بامیستر، 1998)، ادراک خود تحریف شده (سدیکیدز، 1993)، تعصب (آبرسون، هیلی و رومرو،2000)، پرخاشگری به افراد تهدید کننده ایگو (بامیستر، اسمارت و بودن، 1996). نیاز به ارزش‏خود بالا همچنین با رفتارهای مشکل ساز خاص از جمله آزار و اذیت، پرخاشگری و سوگیری خود فزاینده به همراه است (بامیستر، بوشمن و کمپل، 2000؛ کروکر و پارک، 2004؛ بوشمن و تامس، 2011). بنابراین، ترغیب به دستیابی به ارزش‏خود بالا بین افراد لزوما یک هدف مولد نیست.

برخی نظریه‏پردازان معتقدند که ارزش‏خود کارکرد سازشی برای بقا و تولید‏مثل افراد داشته است. مشکل ارزیابی توانایی‏های خود جهت به دست آوردن منابع در تاریخچه تکاملی یک فشار انتخابی بر دوش گونه هوموساپینس نهاده است که موجب شکل‏دهی مکانیسم‏های خود‏ارزیابی شده است (هیل و باس، 2006). با این حال روانشناسان تکاملی تمایزی بین سازش و سازگار قایل می‏شوند، به عبارت دیگر یک صفت هرچند ممکن است کارکرد سازشی داشته باشد، اما امروزه و در جوامع مدرن ما سازگار نیست (کارترایت، 2000).

برای مثال میل انسان به مصرف کربوهیدرات میلیون‏ها سال پیش در صحراهای آفریقا که منبع تغذیه زیادی وجود نداشت یک سازش محسوب می‏شود که موجب بقای گونه انسان شده است. با این حال در جوامع مدرن و کنونی ما با وجود رستوران‏های بزرگ و فست‏فودهای بی شمار در سراسر شهرها منجر به معضل چاقی و سایر ناسازگاری‏های سلامتی در قرن بیست و یکم شده است. حال با توجه به تمایز بین سازش و سازگار و تحقیقات بی‏شماری که نشان می‏دهند افزایش ارزش‏خود منجر به مشکلات درون‏فردی و بین‏فردی متنوعی می‏شود آیا می‏توان گفت که ارزش‏خود امروزه ملاک مناسبی برای سلامت و سازگاری نیست و نیازمند سازه بهتری برای در نظر گرفته شدن به عنوان سلامت روان هستیم؟

سازه شفقت خود یک جایگزین مناسب‏تر برای مفهوم نام آشنای ارزش‏خود مهیا می کند. شفقت خود دربردارنده مزایای ارزش‏خود است که شامل احساس خود مثبت و احساسی قوی از پذیرش خود است، هر چند که این مزایا نه بر اساس ارزیابی عملکرد خود یا مقایسه خود یا دیگران، بلکه مبتنی بر درک طبیعت ناکامل انسانی است. بنابراین فرد می‏تواند بدون نیاز به پایین آوردن دیگران یا بالا بردن خود، مهربان باشد (نف، رود، کرکپتریک، 2007).

گیلبرت (2005) بیان می کند که شفقت خود موجب افزایش بهزیستی روانشناختی می شود چون به افراد در احساس مراقبت و اهمیت دادن، ارتباط و آرامش هیجانی کمک می کند. وی با استفاده از نظریه ذهنیت اجتماعی (گیلبرت، 1989) که مبتنی بر اصول و مفاهیمی از زیست شناسی تکاملی، عصب شناسی و نظریه دلبستگی است، پیشنهاد می کند که شفقت خود سیستم تهدید را غیر فعال می کند (سیستم مرتبط با احساسات ناایمنی، دفاعی بودن و سیستم لیمبیک). و سیستم خود آرامش بخشی را فعال می سازد (سیستم مرتبط با دلبستگی ایمن، امنیت و سیستم اکسی توسین- غددی). در مقابل ارزش‏خود مبتنی بر ارزیابی برتری/ کهتری است و با فعال سازی دوپامین مرتبط است (گیلبرت و ایرونز، 2005). کیفیت آرامش‏بخش شفقت خود منجر به پدیدآیی ظرفیت بالاتر صمیمیت، تنظیم هیجان موثر، و اکتشاف و سازگاری موثر با محیط می شود (گیلبرت، 2005، 1989).

شفقت خود به این ترتیب از ارزش‏خود متمایز است که مبتنی بر احساسات اهمیت و مراقبت و درک غیر قضاوتی است در حالی که ارزش‏خود مبتنی بر خود ارزیابی مثبت است (هارتر، 1999). همانطور که مارک لیری (2004) پیشنهاد می کند، ناراحتی مرتبط با خود ارزیابی از این ناشی می‏شود که احساس خود شدیداً متورم گاهی اوقات به یک نفرین و عذاب بدل می شود. اضطراب ارزیابی خود در برخی شرایط مثل مصاحبه شغلی یا سخنرانی در جمع است. این اضطراب نه تنها ناشی از اهمیت پیامدهای عملی بلکه فراهم آمدن یک پسخوراند در مورد ارزش و کفایت فردی است (لیری، 1983). بنابراین این اضطراب می تواند موجب فراخوانی احساساتی مثل شرم شود که ناشی از ارزیابی کلی منفی از خود و ادراک خطر از انزوای اجتماعی است (لویس، 1971؛ ناتانسون، 1987؛ تنگنی، 2003). شفقت خود ممکن است بتواند اضطراب خود ارزیابی را کاهش دهد زیرا مهربانی با خود و درک ماهیت ناکامل انسانی، باید فشار دائمی دریافت ارزیابی مثبت را کاهش دهد. توانایی مشاهده احساسات منفی به جای گریختن از آنها موجب کاهش شدت احساس اضطراب در زمانی که آن احساسات فراخوانده می شوند می‏گردد. در مقابل، ارزش‏خود بالا محافظت در برابر اضطراب خود ارزیابی را کاهش می دهد، زیرا پایه هایی که ارزش‏خود بالا بر آنها تکیه زده است (ارزیابی خود به عنوان فردی باارزش و لایق) خودشان تهدید کننده اند (لیری و همکاران، 1987).

یکی دیگر از دلایلی که شفقت خود سازه مناسب‏تری است از ارزش‏خود این است که هنگام فروریزی ارزش‏خود همچنان پایدار می‏ماند. به این معنا که شفقت خود می تواند احساسات انزجار و نفرت از خود را کاهش دهد، بدون نیاز به اینکه فرد یک نگاه غیر واقع بینانه از خویش را اتخاذ کند (لیری، آدامز، تیت، 2005). بنابراین افزایش شفقت خود باید روشی موثر برای غلبه بر انتقاد سختگیرانه از خود باشد.

قابل ذکر است که نمره های شفقت خود و ارزش‏خود همبستگی بالایی دارند. نف (2003) همبستگی بالایی بین SCS  و مقیاس ارزش‏خود روزنبرگ (1965) و برگر(1952) (به ترتیب62/0و 59/0 r= ) را نشان داد. البته این همبستگی به این معناست که افراد با شفقت خود بالا احساس خوبی در مورد خود دارند و افراد با شفقت خود پایین احساس بد و منفی درباره خود دارند، هرچند این دو سازه از نظر مفهومی متمایز اند. وقتی که ارزش‏خود کنترل می‏شود، SCS هنوز یک پیش بین قوی افسردگی واضطراب است. نف (2003) نشان داد که ارزش‏خود به صورت معناداری با نارسیسیزم رابطه دارد، در حالی که شفقت خود این‏گونه نیست. این یافته­ها مهم اند زیرا که نارسیسیزم یکی از اصلی ترین محصولات جانبی نکوهش شده متعاقب ارزش‏خود بالاست (بامیستر و وهز 2001؛ کروکر و پارک، 2004).

حال با همه این تفاسیر، آیا می توان این‏گونه عنوان کرد که شفقت خود جایگزین بهتر و مرتبط­تری نسبت به ارزش خود است؟ به عبارتی، آیا می توان گفت که در فرایند تحول نارسیسیزم ناسالم در درمانگران شاهد دگردیسی این شکل مرضی به سمت نارسیسیزم سالم و بعد در انتهای طیف شفقت خود هستیم؟

 

توسط | 2017-07-02T10:51:36+00:00 دسامبر 29th, 2014|مقالات|دیدگاه‌ها برای شفقت خود بسته هستند

درباره نویسنده :