به چالش کشیدن کلیشه ها

به چالش کشیدن کلیشه ها

مشاوران خودشان دیوانه ­اند

تخمین زمان مطالعه: 5 دقیقه

مک آرتور

کلاس سلامت روان  دوازده دقیقه زودتر شروع می­ شود. تلاش می کنم که نگاهی به هم­کلاسی­ ام و دوستی در طرف دیگر کلاس بیندازم، زن هندی قد بلندی با موهایی که توی صورتش ریخته با نگاهی مشفقانه که روی همکلاسی دیگری قفل شده است. من صمیمانه به سمت همکلاسی ­مان می­چرخم که رژ قرمزی بر لب زده و داستان ­های هیجان ­انگیزی از وقایع زندگیش بازگو می ­کند. آه می­کشم، از دید زدن دست می کشم و چرخی می­ زنم، وزن کوله­ پشتی­ ام را روی کمرم تغییر می ­دهم و کاغذ توی دستم را تا می­ زنم، که باقی مانده لذت حاصل از تیکه ­ای از پیتزایی بود که کسی در مرکز مشاوره جا گذاشته بود. به راهروی تنگ می روم و به دو تا از همکلاسی هایم که پیتزا می­ خورند، می پیوندم. می ­چرخم و دنبال یک سطل زباله می­ گردم. با حالتی عصبی به راه رفتن ادامه می ­دهم درحالی که همچنان کاغذ را در دست­هایم نگه داشته ام. اتاق شروع به چرخیدن می ­کند. به دیوار تکیه می ­دهم، سینه ام منقبض شده و به سختی می توانم نفس بکشم. همکلاسی کناریم می گه یک سطل زباله پشت ماکروویو است و با اشاره نشانم می­دهد. به سمت ماکروویو راه می­افتم. صداها و سایه ­های اطرافم اکو می­شوند. سرم سبک می شه و همه چی تیره و تار می ­شود. درست قبل از اینکه غش کنم، از مرکز بیرون می ­روم و به سمت راهرو اصلی می ­روم تا هوا بخورم. به سرعت راه می­ روم و روی صندلی قبل از دفتر استادم انرژی ام تمام شد و گیج و مبهوت می نشینم. من در مرکز مشاوره حمله­ وحشتزدگی داشتم در حالی که داشتم آموزش می دیدم که چگونه یک مشاور خوب شوم. به شکل خطرناکی تداعی گر این برچسب بودم که مشاوران خودشان با اختلالات روانی درگیرند.

هنوز یک برچسب قوی علیه مشاوران وجود دارد که اینها که با بیماری های روانی کار می ­کنند احتمالا خیلی شان این بیماری ­ها را دارند. افراد عموما بنا بر تجربه ی زندگی به کار در حوزه ی سلامت روان کشیده می­ شوند. من مشاوران زیادی را دیده­ام که دوره­ای درگیر بیماری روانی بوده­اند یا همکارانی داشته اند که دچار بیماری روانی بوده.

این متخصصان به من می ­گفتند که مواجهه و مبارزه خودشان با بیماری روانی به آنها در برقراری ارتباط با مراجعانشان کمک می ­کند، و فرایند بهبودی ­شان به شکل منحصربه فردی آنها را برای مشاوری موثر و کارآمدتری بودن مجهز ساخته است. بااین حال، مشاوران اندکی عموما به عنوان فردی که به بیماری روانی مبتلاست مراجعه می­کنند.  این کلیشه علیه درمانگران ممکن است افراد را پس بزند و باعث شود که از مراجعه به روانشناس اجتناب کنند.

 

متخصصان سلامت روان پتانسیل بهبود از بیماری روانی را می ­دانند اما در عین حال پتانسیل خطرزا بودنش را نیز می ­دانند. اگر شما به نمودار پزشکی من نگاه کنید می ­بینید که خطر در آن با خط قرمز مستند شده است. من چهار بار بستری شدم اما این مربوط به چهل سال پیش بود. به مدت یک دهه با آسیب به خود مبارزه کردم، و سرانجام آن را متوقف ساختم. مهمتر از همه، در این نمودار تشخیص­ هایی که روی من زدند وجود دارد: اختلال دوقطبی، اختلال اضطراب فراگیر و اختلال هویت تجزیه­ای.

در یک برنامه مشاوره سلامت روان بالینی دیگر شش سال پیش حضور داشتم. شبها سر کار بودم و روزها تمام وقت دانشگاه می­ رفتم. روانپزشکم به من هشدار داد که کار کردن شبانه برای افراد دچار اختلال دوقطبی خوب نیست؛ زیرا می­ تواند سیکل ­ها را مجددا برگرداند. فکر می ­کردم دارم همه چیز رو به خوبی مدیریت می­ کنم، اما الان که به عقب نگاه می ­کنم می ­بینم که نوسانات سریعی داشتم و خودآگاهی نداشتم که دارم به سمت مانیا حرکت می کنم. یک سال مرخصی گرفتم تا شغل بهتر و موقعیت زندگی بهتری را دست و پا کنم. زمانی که دوباره درخواست دادم، رد شدم. احساس ناخوشایندی داشتم. مطلع شدم که بنا بر تاریخچه بیماری روانی­ام این فرض وجود دارد که با مراجعانم بیش از حد همانندسازی می­کنم و با آنها یکی شوم. فقدان خودآگاهی گواهی بر بی ثبات بودنم بود. هنوز مطمئن نیستم که تبعیض بود یا یک ارزیابی دقیق و درست. هر چه که بود، من اکنون بیماریم را بهتر مدیریت می­کنم. کار در مرکز مشاوره برای من طبیعی به نظر می­آید، احتمالا برای اینکه برای ده سال مشاوره شخصی گرفتم در نتیجه می ­دانم که چگونه پیش می­ رود.

فرد خلاقی هستم و از شعر و موسیقی در جلساتم با مراجعان استفاده می ­کنم. من مراقب بودم که بیماری روانیم را دور و اطراف اساتیدم آشکار نکنم، تا این ترم که به استاد و ناظرم برای تمرینات اعتماد کردم.

دانشجوی دکتری ریزاندامی با میزان زیادی از تجربه کار در مرکز بحران، به شدت به توانایی من برای مشاوره دادن باور داشت در عین حال به من هشدار داد که باید در مورد گفتن آن به بقیه متخصصان مراقب باشم چون ممکن است به اندازه او این مسئله را درک نکنند. او می­گوید که خودآگاهی من و تواناییم برای عمل لحظه به لحظه به عنوان یک مشاور و دانشجو، علیرغم شرایط ذهنی متغیرم، از من فردی باارزش و مفید ساخته به جای یک فرد متهم.

پانزده سال پیش، به دلیل تخریب روانی که دچارش شده بودم به من گفته شد که هرگز برای برگشت به دانشگاه و کار به اندازه کافی خوب نخواهم بود.

به کالج برگشتم و بعنوان یک فارغ التحصیل ادای احترام کردم. تا همین لحظه کار میکنم و نسبت به دیگر فارغ­ التحصیلان همزمان با خودم برتری دارم. برای رسیدن به این نقطه ده سال درمان و پانزده سال کامل فرایند بهبودی­ام طول کشیده و در حال حاضر برای مشاوره دادن به دیگران به اندازه کافی سالم هستم.

در حال حاضر انباری از مهارت ­های سازگاری، خودآگاهی عمیق و عزمی پولادین دارم که به طور پیوسته در مقابل موانع، هلم می ­دهد. بیماری روانی بارها مرا آسیب ­پذیر ساخته است. مهمتر از آن، دانش و مهارت هایی که در طی سالها سازگاری با بیماری روانی مزمن کسب کرده­ام از من مشاوری باارزش ساخته است. همه ی ما در مقاطعی ممکن است با دردها و حتی بیماری هایی مواجه شویم که به تنهایی نتوانیم از عهده شان برآییم. اما راه حل چیست؟ فرار، قضاوت؟! پذیرفته نشدن؟!

در اتاق درمان به روی تمامی مان گشوده است. کافی است به آسیب هایی که این قضاوت ها و برچسب ها به زندگی مان زده اند و ما را از تجربه ی عشق و آگاهی به خویشتن مان محروم ساخته اند، بار دیگر عمیق تر و مشفقانه تر بنگریم. تو گم شده ای، به خانه برگرد….

توسط | 2018-02-25T05:15:40+00:00 فوریه 25th, 2018|اختلالات روانی, اضطراب, خودزنی, درمانها, مقالات, هراس ها, وحشتزدگی|دیدگاه‌ها برای به چالش کشیدن کلیشه ها بسته هستند

درباره نویسنده :