کودکی، چگونه بزرگسالی ما را تحت تاثیر قرار می دهد

خانه/ارتباط, مقالات/کودکی، چگونه بزرگسالی ما را تحت تاثیر قرار می دهد

کودکی، چگونه بزرگسالی ما را تحت تاثیر قرار می دهد

کودک پدر آدمی است، کودکی را بزرگ بدار
تخمین زمان مطالعه: 10 دقیقه
نویسنده: ریک نورت

آلن ویلیس روانپزشک در کتابش تحت عنوان مردم چگونه تغییر می ­کنند، توضیح می ­دهد که اتفاقات دوران کودکی ­اش تا دهه ششم زندگی و احتمالا فراتر از آن او را تحت تاثیر قرار داده اند. یک فصل این کتاب به اپیزودی اختصاص دارد که در آن ویلیس هشت ساله بوده و پدرش او را مجبور کرده که تعطیلات تابستانش را  به جای بازی با دوستانش، به بریدن علف های چمنزار بزرگشان بگذراند. او از پدرش اینگونه می­ نویسد:

او آن تابستان تاثیرش را بر روی من گذاشت، و بعد از مرگش نیز به صحبت با وجدان من ادامه داد، او هنوز با من در خواب و بیداری حرف می زند، و به من می گوید که احضار شده ام، که همچنان در مقابل او ایستاده ام و بایستی بخشی از خودم را به او بدهم، همچنان به او مدیونم، و همچنان بعد از این همه سال بی نهایت پست هستم…

ویلیس همچنان به شیوه های دوران کودکی اش واکنش نشان می دهد و او تنها فردی نیست که اینگونه عمل می کند. مطالعات بیشماری نشان داده اند که تجارب دوران کودکی (ACEs) خطر مشکلات بعدی در زندگی را افزایش می دهد. یکی از بهترین پیامدهایی که در بزرگسالی در زمینه تجارب دوران کودکی مورد مطالعه قرار گرفته، افسردگی است. در مرور اخیرش، ریچارد لیو روانشناس نتیجه گیری کرد که تجارب دوران کودکی احتمال افسردگی بزرگسالان را به دو برابر افزایش می دهد و احتمال عود مجدد را نیز بیشتر می کند. ACEs هم­ چنین با طول مدت بیشتر درمان و رهایی از افسردگی مرتبط است. لیو اشاره کرد که مشقت و سختی در دوران کودکی خواه به شکل سواستفاده جنسی، سواستفاده عاطفی، سواستفاده جسمی یا نادیده انگاری خطر افسردگی را افزایش می دهد. مسائل دوران کودکی نه تنها سلامت هیجانی، که سلامت جسمی را نیز می تواند تحت تاثیر قرار دهد. یک مطالعه طولی در UK نشان داد که محیط خانواده در 4 سالگی پیش بینی کننده این خواهد بود که فرد در شصت سالگی کمردرد مداوم داشته باشد یا نه. به طور مشابهی، وضعیت اجتماعی اقتصادی پایین در چهار سالگی با خطر قابل توجه بالاتری برای کمر درد در شش دهه بعد مرتبط است.

و این تاثیرات تجارب اولیه بر سلامت بعدی تنها به انسان ها محدود نیست. پژوهش های آزمایشگاه میچائیل مینی نشان داده است که نحوه کنترل موش های آزمایشگاهی در نوزادی تعیین کننده نوع پاسخ بدن و مغز آنها به استرس در طول زندگی شان است- حتی سلامت مغز و کاهش حافظه را مرتبط با سن فرد تحت تاثیر قرار می دهد. این یافته ها تاثیرات مشخصی را برای انسان ها دارند.

بعنوان یک درمانگر شناختی رفتاری گرایش دارم که روی موقعیت کنونی فرد و چالش های او متمرکز شوم. در عین حال، بارها و بارها متوجه شده ام که شناخت ریشه های الگوهای پابرجا چقدر مفید است. تشخیص ساده ارتباطات از کودکی به بزرگسالی می تواند بخش مهمی از رشد فرد باشد. بینش به تنهایی معمولا کافی نیست، اما می تواند نشانه های مهمی فراهم کند که فرایند التیام و بهبودی را تسهیل کند.

بسیاری از افرادی که با آنها کار کرده ام از این مسئله شگفت زده شده اند که چرا همچنان دارند با مسائلی از سالیان پیش می جنگند. آنها غالبا از خودشان انتقاد می کنند و به خودشان می گویند که باید تا الان از این مسئله رهایی می یافته اند، و برای بحث کردن در مورد جنبه هایی از کودکی و دوران رشدشان احساس خودخواهی و نخوت می کنند. در واقعیت، زمان به تنهایی تضمین کننده این مسئله نیست که تجارب اولیه ما محو گردند. بیایید با هم تعدادی از عواملی را در نظر بگیریم که توضیح دهنده این مسئله اند که چگونه این تجارب تا بزرگسالی ما را دنبال می کنند.

شخصیت

شخصیت های ما نسبتا روی شیوه هایی که ما فکر می کنیم، عکس العمل نشان می دهیم، و به محیط مان پاسخ می دهیم تاثیر دارند و یافته های یک مطالعه جدید بر تاثیرات تجارب خانوادگی بر شخصیت ها و روابط ما تاکید کرده است. نویسندگان این مطالعه دریافتند که کیفیت روابط ما در خانواده اصلی مان یک عامل مهم پیش بینی کننده رضایت روابط کنونی ما با دیگری مهم ماست.

آنها به بررسی این مسئله پرداختند که چگونه روابط اولیه، روابط کنونی آنها را تحت تاثیر قرار داده، که تعیین کننده ریشه های شخصیت آنهاست. افراد با تجارب خانوادگی بدتر نمرات بالاتری در صفت شخصیتی نوروتیسم گرفتند، که نشانگر گرایش به تجربه هیجانات منفی است. سطوح بالاتر نوروتیسم، به نوبه خود، به کیفیت پایینتر روابط با شریک عاطفی منجر شد.

بنابراین روابط اولیه ما می ­تواند به شکل گیری شخصیت های ما و در نتیجه تجارب بعدی مان را تحت تاثیر قرار دهد. (بایستی اشاره کنم که نسبت معناداری از تفاوت های شخصیتی با تفاوت های ژنتیکی قابل توضیح است، درنتیجه خانواده می تواند هم از طریق طبیعت و هم تربیت ما را تحت تاثیر قرار دهد).

الگوهای بیش از حد تکرار شده

هرچه بیشتر روش های خاصی از پاسخگویی را تمرین کنیم، این ویژگی ها در طول زمان قوی تر می شوند. تا زمانی که بزرگسال شویم، احتمالا هزاران فرصت برای تمرین عادات قدیمی مان داشته ایم.

برای مثال تصور کنید که در کودکی برای ارتکاب کوچکترین خطایی شرمگین شده اید. ممکن است یاد گرفته باشید که خطایتان را به هر قیمتی پنهان کنید زیرا بهترین را برای فرار از دعوا یا بدرفتاری بوده است. بعنوان بزرگسال، ممکن است به محافظت افراطی خودتان در مقابل شرم ادامه دهید، حتی در موقعیت هایی که نیازی نباشد. احتمال دارد با فردی مهربان و عاشق ازدواج کنید که بر پایه شرم با شما رفتار نکند، و همچنان الگوی قدیمی رفتاری شما در زمینه ترس از قضاوت شدن ادامه یابد. تغییر عادات زندگی، مراقبت و توجه قابل ملاحظه ای می طلبد. حتی زمانی که می دانیم می خواهیم چه چیزی را تغییر دهیم، در زمان بحران می توانیم به روش های قدیمی مان برگردیم.

فقدان آگاهی

ممکن است که اثرات احتمالی تجارب اولیه بر رفتار کنونی مان را نادیده بگیریم، با این فرض که خالصانه به موقعیت مقابلمان پاسخ می دهیم. ممکن است فیلتری که به واسطه اش دنیا را مشاهده می کنیم، تشخیص ندهیم، یا عقاید عمیقا حفظ شده ای که ادراکمان را رنگی می کنند. بنابراین ممکن است که حتی تشخیص ندهیم که در شیوه پاسخگویی به موقعیت ها گزینه هایی داشته ایم.

زمانی که دانشجو بودم دعوای داغی با یکی از دوستان قدیمی ام داشتم که با این جمله به من واکنش نشان می داد که «یه جوری جوابمو میدی انگار که پدرتم». من با عصبانیت نسبت پاسخم با پدرم را انکار کردم و یک دهه زمان برد تا این احتمال به حق را در نظر بگیرم. واکنش های ما همیشه ترکیبی از لحظه حال و تاریخچه زندگی مان هستند.

هم چنین می توانیم شباهت تجربه مان در آن زمان خاص را فراموش کنیم.برای مثال، تنبیه بدنی توسط یک والد عصبانی می تواند احساس وحشتناکی برای یک کودک کوچک ایجاد کند. بعنوان فردی که برمیگردم و به تنبیه نگاه میکنم، ممکن است واضح به نظر بیاید که والدین به دنبال نابودی من نبوده است. در نتیجه، فرد ممکن است تاثیر تنبیه را بر کودکی خودشان و تاثیرات ماندگار آن را نادیده بگیرند.

هویت فردی

روابط سخت اوایل زندگی می تواند به ما در رشد حس پایداری از خودمان کمک کند- آن چیزی که محققان مفهوم خود می نامند. حس هویت ما در تعاملاتمان با دیگران رشد می کند، و روابط مثبت و قابل پیش بینی زمینه قابل اعتمادی برای رشد هویت ایجاد می کنند. مطالعه جدیدی نشان داده که تجارب دوران کودکی با وضوح پایین مفهوم خود مرتبطند، که به نوبه خود به میزان بالاتری از افسردگی، تنهایی، استرس ادراک شده، و پریشانی زندگی منجر می شود. نویسندگان پیشنهاد می دهند که «حس ضعیف خود ممکن است به سلامت روانی اندک در بزرگسالی بیانجامد».

تعاملات با دیگران

تعدادی از الگوهایی که اوایل زندگی ایجاد می کنیم می توانند در طول زندگی واقعا قوی تر شوند، به ویژه از طریق تعاملاتمان با دیگران. سبک دلبستگی را در نظر بگیرید، که از طریق آن با دیگری های عزیز و نزدیکمان مرتبط یا دلبسته می شویم. روابط ما با مراقبان اولیه مان نقش بزرگی در این زمینه ایفا می کند که در این ارتباطات امن یا مضطرب باشیم.

فردی با سبک دلبستگی اضطرابی زمان سختی را در مراقبت از یک رابطه خواهد داشت، که ممکن است منجر به تلاش هایی آتشین برای اجتناب از طرد شدن بیانجامد. این رفتارها، به نوبه ی خود، ممکن است به فاصله گرفتن پارتنر بیانجامد، که باز هم ترس از طرد شدن و چسبیدن را جرقه می زند و این چرخه بدین ترتیب ادامه می یابد.

در نتیجه، تعاملات ما با دیگران می تواند گرایش هایی که در کودکی ایجاد کرده ایم را تقویت کند. یک مطالعه اخیرا این الگو را در میان بزرگسالان با تاریخچه نادیده گرفته شدن و سواستفاده تایید کرده است. پژوهشگران دریافتند که بدرفتاری در کودکی به سبک دلبستگی اضطرابی منجر می شود، که به نوبه خود به افسردگی، اضطراب و اعتماد بنفس پایین می انجامد.

تغییرات مغزی

اکنون بیش از یک دهه از زمانی که عصب شناس شناختی مارتا فارا اثرات فقر را روی مغز نشان داد می گذرد. لیو نیز در مقاله مروری اش، بعضی از تفاوت های مغزی مرتبط با فلاکت کودکی را برجسته ساخته، شامل اندازه هیپوکامپ (عضو حیاتی حافظه و یادگیری)، واکنش پذیری بالاتر آمیگدال (پاسخگوی ترس و دیگر هیجانات)، و نابهنجاری هایی در بخش هایی از لوب فرونتال که با تنظیم هیجانات و برنامه ریزی رفتارهای پیچیده مرتبط است. این نوع مطالعات نشان می دهد که تجارب ما مغز ما را شکل می دهد، همانطور که میچائیل مینی و همکارانش با موش های آزمایشگاهی نشان داده است.

خوشبختانه تجارب بعدی ما می تواند همچنان به مغز ما و پاسخمان به استرس شکل دهد، به شکل مثبتی که شرایطی درست ایجاب می کند.

باورهای بنیادین

از آنجاکه تجارب ما مغزهای ما را شکل می دهند، این مسئله نباید تعجب آور باشد که آنها ذهن ما را نیز تحت تاثیر قرار می دهند. در درمان شناختی رفتاری، باورهای بنیادین بعنوان روش بنیادین دیدن جهان و خودمان تعریف شده، که در اثر تجارب ما رشد و تغییر می کند. باورهای بنیادین می توانند افکار خودآیند ما و در نتیجه احساسات و افکارمان را تحت تاثیر قرار دهند.

برای مثال، اگر من باور بنیادینی در این زمینه داشته باشم که دوست داشتنی نیستم و همسرم وقتی که به خانه برگردد با من احوالپرسی نکند، به سرعت رفتار او را اینگونه تفسیر می کنم که «او توجهی به من ندارد». آن فکر خودآیند به احساس غم و نادیده گرفته شدن منجر می شود و احتمالا عقب نشینی، که در نتیجه رابطه مان را تضعیف می کند. باورهای بنیادین به طور سمی خودتقویت کننده اند، زیرا آنها ادراک ما را از واقعیت جهت می دهند. تلاش قابل توجهی برای تشخیص این مسئله و شکل دهی مجدد باورهایمان می طلبد، و به ویژه کار متمرکزی با درمانگر را می طلبد.

خاطرات پردازش نشده

بسیاری از حوادث تروماتیک زندگی می توانند سیستم اعصاب ما را غرقه سازند که خاطراتی از رویدادهایی است که کاملا پردازش نشده اند. میل ما به اجتناب از این خاطرات دردناک بیش از پیش جلوی ما را از مواجهه- و نهایتا صلح– با این اپیزودهای دردناک می گیرد.

و علی رغم بیشترین تلاشمان برای خاکسپاری این خاطرات، آنها وارد آگاهی ما می شوند- از ذهنمان خارج می شوند، باعث پاسخ های وحشتزده مان به یادآورهای تروما می شوند، بدنمان را در هورمون های استرس غرقه می سازند و چگونگی دید ما از خودمان، دیگران و جهان را تحت تاثیر قرار می دهند. این پویش ها ممکن است در اختلال استرس پس از سانحه بیشترین وضوح را بیابند. خواه تروما در اوایل کودکی رخ داده باشد یا بعدها در زندگی، خاطرات هضم نشده همچنان می توانند به ما آسیب برسانند. من با اسیران در مواجهه با ترومای مربوط به مبارزات چهل سال پیش شان کار کرده ام، خاطرات آنها به تازگی زمانی بود که در بیست و دو سالگی در مصاف مبارزه بودند. با مواجهه با تاریکترین خاطرات مان در موقعیتی امن و حمایتی، می توانیم اجازه دهیم که زخم بازمان تسکین یابد. جای زخم باقی می ماند اما دردش به آن شدت و حدت نخواهد ماند.

افراد چگونه تغییر می کنند؟

با توجه به تمامی عواملی که تجارب اولیه زندگی مان را جاودانه می سازند، احتمالا این مسئله تعجب آور است که افراد می توانند تغییر ایجاد کنند. و با ارجاع به دکتر ویلیس، من تحت تاثیر عنوان امیدوارانه کتابش قرار گرفته ام، افراد چگونه تغییر می کنند. او چگونه این تغییر را امکانپذیر می سازد؟ او در کتابش می نویسد:

چه جالب است که ادراک کیفیت تعیین کنندگی تجارب کودکی در همان زمان رهایی بخش است. ویلیس می گوید که با نزدیک شدن به تجارب و تخمین آنها، می توانیم در واکنش های کنونی مان اهمیت گذشته را تشخیص دهیم؛ و این شناخت به ما انتخاب بزرگتری در زمینه نحوه پاسخگویی می دهد.

بنابراین اشتیاق بررسی گذشته به معنای رد کردن مسئولیت، غرق شدن در بدبختی، سرزنش والدین، یا احساس تاسف برای کسی نیست. در واقع، کاملا عکس این مسئله درست است- فهمیدن تاریخچه مان به معنای تشخیص و پذیرش مسئولیت الگوهای طولانی­ مدتی است که به کودکی برمی گردد زیرا ما مجبور به تغییر آنهاییم. انکار مسئولیت گذشته مان به معنای یادگیری این مسئله نیست. ویلیس یک رویکرد متعادل را پیشنهاد می دهد:

ما بایستی آزادی و مسئولیت را تصدیق کنیم بدون انکار این مسئله که تحت تاثیر و محصول شرایط هستیم، و بایستی این مسئله را بپذیریم که تحت تاثیر شرایط هستیم بدون انکار این مسئله که آزادی و حق فراتر رفتن از علیت این شرایط را داریم.

من روی پژوهش در زمینه بدرفتاری صریح متمرکز شده ام، اما ما محکوم به مورد سواستفاده قرار گرفتن یا نادیده گرفته شدن بواسطه تجارب اولیه زندگی نیستیم. هر کدام از ما تاریخچه ای داریم که در اذهان و بدن های ما نوشته شده و ما با این تاریخچه به استقبال مابقی زندگیمان می رویم. برای مثال، هر خانواده ای روش خاصی برای مواجهه با هیجانات شدید، یا حل تعارض، یا استفاده از گناه یا شرم دارد. بزرگ و کوچک، هر یک از ما زخمی شده ایم.

مشاهده دوباره بخش هایی از گذشته مان و درک تاثیرات طولانی مدتشان می تواند دردناک باشد. بعضی افراد ممکن است انتخاب کنند که گذشته را دفن کنند و هر یک از ما این انتخاب را داریم. اگر شما علاقه مند به فهم بیشتر در مورد چگونگی تاثیر گذشته تان بر روی زمان حال هستید، گفتگو با یک دوست یا درمانگر را در نظر داشته باشید. همانطور که ویلیس نتیجه گیری می کند:

هرچه محتاطانه تر خودمان را در معرض موقعیت ها و علل بیشتری قرار دهیم، فرصت های بیشتری برای ایجاد تغییر خلق می کنیم.

 

توسط | 2018-03-17T07:25:51+00:00 مارس 17th, 2018|ارتباط, مقالات|دیدگاه‌ها برای کودکی، چگونه بزرگسالی ما را تحت تاثیر قرار می دهد بسته هستند

درباره نویسنده :